احمدی نژاد در خلوت خود به چه می اندیشد...

 

احمدی نژاد در خلوت خود به چه می اندیشد...
به روزهای خوش کودکی در گرمسار، به هیجان تعقیب و گریزهای انقلاب، به شکوه عشق جبهه و شهادت، یا دوران شیرین تحصیل علم و دانش... چه روزهایی بود آن روزها که از سر شور و عشق و نه مسئولیت و هراس پاسخگویی و فقط جوانی و حماسه عمر گرانمایه را گذراندیم و خوش بودیم با دوستان و همراهان...
یا به روزهای خواجه نصیر و روزهای ناشناخته ی درمانگاه، به رایحه ی خوش خدمت در سرزمین پهناور اردبیل یا دوران شهرداری تهران و آغاز راه... راه منتهی به ساختمان پاستور... چه پیکارها و چه بی خوابی ها و چه ایثارها، چه مشقتهایی که در این روزها بر خود و همراهان وارد آمد و همه و همه برای هدفی وارسته و آن انتظار فرج... و این هویتی است که به باور خود هر لحظه از زندگی خود را وقف آن کرده بود... در این راه همه ی کج سلیقه گی ها و بی حرمتی ها را به جان خریده بود. 
اما امروز پس از گذر از همه ی این دوران محمود خود را در نهادی می بیند که دیگر جایی در آن ندارد، پدرخوانده او را به زودی از بارگاه خود می راند، تصور او این بود که می تواند نقشی یگانه در سرنوشت کشور، مردم و دین خود داشته باشد. ا ما همه ی باورها و نقش هایی که در ذهن می پروراند به خیالی منجر شد که بر باد رفت... 
زمزمه هایی از درون خود شنید که می گفت: محمود، این سرنوشت تو نیست، تو فرزند کویر و از تبار آرشی، تو آبرویی جز اسلام بر خود نمی خواهی و نمی خوانی، نگذار تا این فشار ها تو را از راه دین براند، نگذار تا بیت تو را به راهی بخواند که خود می خواهد، به مبارزه برخیز، همانگونه که خود از سایه ی قالیباف از صندوق بیرون آمدی، آن کس را که می خواهی از سایه ی مشایی بیرون بیار، قدرت تنها عامل پیش برنده ی اهداف توست، تو ثروتمندی، تو نظر کرده ی مهدی و انتخاب شده ی پروردگاری...
و شاید کور سویی از عمق دل شعله وار اینگونه می خواند: محمود، ای که نامت ستایش شده است، ای که تمامی وجودت را به اسلام بخشیده ای، ای که همه ی قرآن را بارها و بارها مرور کرده ای، ای که بارها سرگذشت پیامبر و امامان را خوانده و شنیده ای، ای که سرنوشت یزیدیان و مروانیان را نکوهش کرده ای، نگاهی دیگرگونه بیانداز، سرنوشت تو می تواند دیگری باشد، سرنوشت تو شاید به گونه ای دیگر باشد، حربن ریاحی را خوانده ای که تا روز آخر حیات در سپاه کفر بود و خود این سپاه را رهبری می کرد اما به یک باره به نام خود اندیشید و آزادگی را انتخاب کرد، و آنکه خود عاشورا را چیده بود آزاده ی عاشورا نام گرفت. 
و شاید اینکه بگذار این دو روز عمر نیز بگذرد، راهی و چاره ای نیست، خدا چنین خواسته، تو همه ی تلاش خود را کرده ای اما لیاقت این مردم بیش از این نیست... 
اندیشه هایی که امروز محمود را بدین پریشان احوالی انداخته که جان و رمق از وجودش ستانده... لحظات طاقت فرسایی است، امروز محمود بیش از هر روز دیگری نیاز به اندیشه و تعمق دارد، نیاز به این دارد که به هویت خویش نظری دوباره بیافکند، به وصیت های همسنگران خویش، به قرآن و تاریخ اسلام... "قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ" 
ما نیز برای محمود دعای خیر می کنیم که فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین... او نیز انسان است و در راه...
ایمان فلاح
بهار 1390‬

/ 1 نظر / 14 بازدید
محسن

سلام. متن رو خوندم . نگارش زیرکانه متن رو دوست داشتم . اما فکر میکنم مقداری به سمت محافظه کاری پیش رفتی . البته من خودم به شخصه بد مطلق و خوب مطلق رو قبول ندارم و برای همین این متن رو ستایش میکنم .